خرید بک لینک
«یک در برای من کافیستدری که بر پلهاش بنشینمو سیگارم رابا آخرین شعلهی جوانیتروشن کنم.»گروس عبدالملکیانپلههای این چند سطر ساده، ذهنم را خیلی مشغول کردهاستچرا؟چون مدتهاست که دیگر باب نیست کسی روی پلهی جلو خانهاش بنشیند، با همسایه گپی بزند و سیگاری دود کند.حالا تصور می کنم حالتی را کهیک: جلو خانهام پله داشته باشد و لااقل چهار پله را بالا بیایم تا به در برسمدو: عصر به عصر، ساعت پنج و نیم شش که نه شب است و نه بعداز اظهر ، سینی چایی ام را بردارم و بیایم بنشینم سر پله، اولین رهگذری را که میبینم به یک فنجان چای دعوت کنم و سر حرف را باز کنیم...در این تصویر ساده، اعتماد، دوستی، فراغت، صلح جویی و آرامشی هست که به ضرس قاطع، کسی که آن را دارد، روحش هم از ان همه موهبت خبر نداردو اما چرا پله؟چون مقدمه را دوست دارم... پله پله پله همین بالا رفتن، با شیب ملایم، مقدمهایست برای ورود به یک حریم امن.

برچسب: نویسنده: نگار حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 17:25

صفحه بندی